
هوا يخ در بهشتي است. باران زيبايي مي بارد و من هر لحظه بيشتر دلم مي خواهد به جاي رفتن به محل كار، قدم زنان، هدفون در گوش، با موسيقي ملايمي راه يك جاي دنج را در پيش گيرم و آنقدر پياده بروم تا خسته شوم. با در جايي سبز در تابي بشينم و تاب بخورم و باران به صورتم بزند. دلم خنكي باران مي خواهد. درونم اتش ...
ادامه مطلب
من یک محکومم، یک تبعیدی، محکوم به حبس ابد در قفسه سینه شما... ازاولش هم در قفسه سینه اتان تبعید بودم، یک تبعیدی ابدی، وقتی، وقت و بی وقت بیدار می شوم و بالای سرتان می ایستم، نگاهتان می کنم تا ببینم نفس می کشید یا نه و بعد از اینکه می بینم قفسه سینه اتان آرام و منظم بالا و پایین می شود، نفسی از سر آسودگی می کشم. با دستانم تیمم وار عرق سردی که بر پیشانی ام نشسته را پاک می کنم، دوباره به رختخواب پناه می برم ، در تاریکی به سقف خیره می شوم و مثل هر شب بازهم شما را به خدا می سپارم و می خوابم، که نکند یک وقت در خواب خدایی ناکرده آن قلب بندخورده اتان نافرمانی کند و به...
ادامه مطلب