6 صبح با صدای چمن زن از خواب می پرم. اتاق زیادی روشنه و نمی تونم چشامو وا کنم . با چشمای بسته خونه رو میچرخم پنجره ها رو می بندم و کولر میزنم ولی باز صدا هست. خسته ام نمی دونم کی خوابم میبره. با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار می شم و نان استاپ از ساعت 8 پیگیر کارهام میشم یکی رو ادرسشو فرستادم واریزی یکیو نزدن کیک یکی دیگه رو اشتباه زدن دور خودم میچرخم که برق قطع می شه! یهو مثل برق گرفته ها خشکم میزنه واییییی لیلا میخواد بیاد خونه رو تمیز کنه!!! زنگ میزنم لیلا برق قطع عه به این امید که بگه باشه دی
برچسب:
نویسنده: یوسف قاسمی
برچسب:
نویسنده: یوسف قاسمی
دلم یه شب برفی میخواد خونه گرم! نه زیاد ولی گرم، بیرون برف زیاااد بباره که باعث شده با نور چراغ ها یه رنگ نارنجی همه جا رو بگیره . یه بلوز پشمی تنم و یه رمان ملس دستم باشه . سرخوش زیر پتو بخونم و از اون کرختی برف و رنگ نارنجی و سرما و گرما و ملسی کتاب کیفور شم!
برچسب:
نویسنده: یوسف قاسمی
مثل زنی که تمام امیدش داخل لیوان چای بین دست هایش است پیشانی ام را به لبه لیوان تکیه داده ام و از آرامش لحظه ام لذت می برم! خیلی وقت است یاد گرفته ام از لحظه هایم لذت ببرم. پوست انداخته ام، استخوان خرد کرده ام و به پاهایم یاد داده ام بی هیچ تکیه گاهی محکم بایستند!
کربن : گاهی فقط چای مرهم است!
برچسب:
نویسنده: یوسف قاسمی
برچسب:
نویسنده: یوسف قاسمی
برچسب:
نویسنده: یوسف قاسمی
برچسب:
نویسنده: یوسف قاسمی
برچسب:
نویسنده: یوسف قاسمی
برچسب:
نویسنده: یوسف قاسمی
برچسب:
نویسنده: یوسف قاسمی
برچسب:
نویسنده: یوسف قاسمی
برچسب:
نویسنده: یوسف قاسمی
برچسب:
نویسنده: یوسف قاسمی
برچسب:
نویسنده: یوسف قاسمی
برچسب:
نویسنده: یوسف قاسمی