عطر خاک
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 9:42
از صب بوی خاک تو دماغمه. یه جور غبار. انگار که جایی ریخته باشه یا در یه خونه خیلی قدیمی بعد سالیان سال باز شده باشه. این بو رو همه جا دارم می شنوم. چرا؟؟چند روز پیش یه ویدئو از باران نیکراه شنیدم که ا
هووو هوف
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 9:42
تا حالا به صدای نفس ها دقت کرده اید؟ هووو هوف، هوووو هوف ...! شاید همچین چیزی باشد. این صدا از کودکی برایم خیلی مهم است. گوش هایم به طرز عجیبی تیز است برایش. برای شنیدنش در هر زمان و هر مکان . همین هو
پایه های میز با کفش های تق تقی
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 9:42
دختری را دیدم که با کفش های تق تقی از دور می آمد. درست مثل این بود که پایه های میز کفش پوشیده باشند. پاها به طرز عجیبی استخوانی بود انگار حتی ذرهای ماهیچه ای به آنها نچسبیده است. بخاطر دارم روزی را ک
برای عشق
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:00
همین که در صبح های تاریک و سرد خیلی زود از خواب بیدار شوی و پاورچین پاورچین از بین جماعت غرقه در خواب راه خیابان در پیش گیری خود به تنهایی ستم بزرگی است اما کافیست در را باز کنی و مثل امروز زمین خیس و
قصه من و طوبی
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:22
بالای سر طوبی نشسته ام. خودم این نام را بر او نهادم. بر روی سنگی کوچک و حقیر نوشته بود " آرامگاه ابدی مرحومه ناشناس الفاتحه" . یک سنگ کوچک ۴۰ در ۴۰ بود . درست انتهای قبرستان نزدیک کمربندی. اخرین قبری
زمان
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 14:48
هميشه زمان به دادمان مي رسد چون پرستاري كه رنج جنگ به جان خريده و مادرانه در ميدان نبرد زير باران گلوله از سربازها مراقبت مي كند. زمان نيز مرهم مي گذارد روي زخم ها، هر چقدر عميق، هر چقدر دردناك، دردشا
خون نمك زندگيه!
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 14:48
بهش مي گم امروز بوي خون مياد. با يه استيكر قهقهه برام نوشته خون نمك زندگيه! مي خندم و به جمله قبلي كه برام نوشته فك مي كنم. برام نوشته بود: "تو يك از قوي ترين آدم هايي هستي كه من مي شناسم و تا حالا ند
تولدت مبارک ...
-
تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 19:21
این پست رو باید یک ساعت قبل منتشر میکردم. یعنی دقیقا ۶ آبان! دوده وارد ۱۱ سالگی شد. تولدت مبارک دوده جان. روز سختی رو گذروندم و بخاطر همین نتونستم تبریکت رو بموقع بنویسم. دوستت دارم رفیق قدیمی. محرم اسرار.... کربن: امروز تولد عزیزترینمه. آیلین قشنگم. تولدت مبارک خوشگلم.شاید هیچ وقت نفهمی خاله ات وبل...
گلويم كويري هزار ساله است. خشك و برهوت ...
-
تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 19:21
گلويم كويري هزار ساله است. خشك و برهوت. صدايم نيز چونان هوهوي باد وهم آور و ترسناك از اين كوير خارج مي شود. چقدر اين روزها كند و جانفرسا مي گذرد. هر لحظه خاري غلطان از عمق جانم مي گذرد و من همچنان ايستاده ام! تاب مي آورم . گلويم كويري هزار ساله است.
يخ در جهنم
-
تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 1:47
پنجره بازه، هوا يخ در بهشتيه. دوست دارم تو سكوت محض بشينم و يه حبه انگور بذارم تو دهنم و از شنيدن صداي تركيدن زير دندونام لذت ببرم. سرم سنگينه و دركي از زمان و مكان ندارم. ديگه ذوقي براي موزيك ام ندارم. تمام مدت به اين فك مي كنم كه چجوري ذهنمو ببندم.
روزهاي مات
-
تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 1:47
مات خيابانم.زني جوان بر صندلي پشت ماشين جاي گرفته. درك درستي از زمان و مكان ندارم. چراغ قرمز اول، يك تقاطع، چراغ قرمز دوم، ناگهان ماشين ترمز آرامي مي كند. من در آينه بغل به صندلي عقب نگاه مي كنم تا پياده شدن زن جوان را ببينم كه متوجه مي شوم مردي جاي
پژواک
-
تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 1:47
صدای اذان می آید. انگار یک نفر بر بلندای کوهی اذان می گوید که اینگونه پژواک دارد. همیشه همینطور اسن. هر پنج مسجد اطراف خانه با فاصله چند ثانیه از هم اذان رادیو را پخش می کنند. همه اشان از یک فرکانس و یک شبکه رادیویی و در نتیجه ما اذان را پژواک گونه م
سکوت
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 19:39
روز اول: يك روزام را گم كرده ام. از صبح ذهنم دنبال همين يك روز گم شده است. نمي دانم يك روز، شايد هم روزهايي را گم كرده ام. روز دوم: به امتداد دکل های برقی نگاه می کنم که جلوی یک غروب جادویی قد علم کرده اند. ماشین سنگینی می گذرد. پشتش نوشته، خدا تو بخواه! به فکر فرو میروم، چه چیزی را بخواهد؟ در امتدا...
شادي
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 22:01
تو مغازه واستادم و دارم به كوهي از شوميزاي مشكي كه فروشنده برام آورده نگاه مي كنم. تو انتخابه اينكه كدومو پرو كنم موندم كه يهو يه صداي قشنگ آشنا صدام ميزنه. "الهه جوون" مي چرخم با چشماي سبز روشن و موهاي زيتونيش زل زده بهم. يهو از خوشحالي صداش مي كنم شااااادي و بعد ميپره تو بغل ام. با دوست پسرش اومده
فرياد در سكوت
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 22:01
زير چشم هايم سايه انداخته. خسته ام. به الف هاي سركشي نگاه مي كنم كه روي كاغذ رژه مي روند. اين كلمات در هم پيچيده كه بر روي كاغذ كش امده اند مثه دقايق عمر من مي مانند. پر فراز و نشيب. گاه زيبا و گاه در قهقرا... زير چشم هايم سايه انداخته، خسته ام. كاج مطبق زيبايي همسايه ام بود. اين روزها دارد خشك مي
...
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 22:01
حتي اين شعمداني پشت اين ايوان زيبا نيز دلتنگ است. مثل من، مثل تو و مثل هر كسي كه مي شناسم. نوشتن بهانه مي خواهد. نوشتن فكري مي خواهد كه نمي گويم آسوده، اما حداقل كم اكي، قدر روزنه اي، باز باشد. نه مثل من، نه مثل تو و نه مثل ما كه اسير روزمرگي شده ايم و در هياهو و قيل و قال اين روزها گم شده ايم. براي
نخفته ایم که شب بگذرد سحر بزند...
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 22:01
نخفته ایم که شب بگذرد ، سحر بزند که آفتاب چو ققنوس ، بال و پر بزند نخفته ایم که تا صبح شاعرانه ی ما ز ره رسیده و همراه عشق ، در بزند نسیم ، بوی تو را می برد به همره خودکه با غرور ، به گل های باغ سر بزند شب از تب تو و من سوخت ، وصلمان آبیمگر بر آتشِ تن های شعله ور بزند تمام روز که دور از توام چه خ
سر درد
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 22:01
سرم درد میکنه، تو تاکسی بغل دست راننده نشسته ام که یهو ماشینو میکشه بغل و تو گوشم داد میزنه تا مقدم بیشتر نمی رم. اون مسافره میگه نه و منم چشم چپمو جمع می کنم. انگار صداش از وسط مردمک چشمم زد بیرون. تو هوا به این خوبی بخاری زده، دارم بالا مییارم سرم درد میکنه، سخنران اول بعد ۴۵ دقیقه از رو سن میاد
دردی در گذشته شخم میخورد
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 22:01
از هر اتاق که به اتاقی دیگر قدم میگذارم دردی در گذشته شخم می خورد. در تک تک طاقچه ها، درهای قدیمی، پستو ها و حتی سنگفرش های حیاط... . قلبم هی تند و تندتر میزند. خاطرات محاصره ام کرده اند. تنها نیستم. خودم را کنترل میکنم. کسی رویدادی از آن خانه روایت می کند. برای من خاطره اسن. حاطره ای مرگ زده، خاطره
دو روایت
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 22:01
هوا آنقدر بهاريست كه بتواني در تك تك سلول هاي بدنت سراغ بهار را بگيري. همه فهميده اند رسيده است. خيابان باران خورده، درخت هاي تميز و خيس باران، سنگ فرش ها و نيكت هاي تر و تازه همه و همه نويد زندگي مي دهد. از ذوقم باراني ام را تنم نمي كنم تا كمي خنكي بهار جانم را بيدار كند. باز هم آهنگي كشف كرده ام ا